سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
فروردین 90 - غفلت


فروردین 90 - غفلت



درباره نویسنده
فروردین 90 - غفلت
ضحی[84]
پروردگارا،میدانی که من دلواپس فردای خود هستم،مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را،مبادا گم کنم اهداف زیبا را،مبادا جابمانم از قطار موهبت هایت،دلم بین امید و نا امیدی میزند پرسه،می کند فریاد:...مرا تنها تو نگذاری...
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
اسفند 90 [4]
بهمن 90 [2]
دی 90 [4]
آذر 90 [4]
آبان 90 [3]
مهر 90 [3]
شهریور 90 [3]
مرداد 90 [4]
تیر 90 [2]
خرداد 90 [3]
اردیبهشت 90 [5]
فروردین 90 [7]
اسفند 89 [4]
بهمن 89 [8]
دی 89 [2]
آذر 89 [2]
آبان 89 [6]
مهر 89 [5]
شهریور 89 [6]


لینکهای روزانه
تصاویری جالب از زایمان عقرب [1]
قیصر امین پور [4]
این جانباز از 15 سال پیش طعم هیچ غذایی را نچشیده است [6]
موج وبلاگی عفاف و حجاب [1]
حضرت آقا [3]
ممد نبودی ببینی [2]
وب سایت حاج سید مهدی میرداماد [13]
تاثیرات شوم موسیقی بر انسان [8]
زنی که 17 سال سر قبر پسرش زندگی کرد! [14]
شناخت رهبری [1]
[آرشیو(10)]


لینک دوستان
تخــریــبـچــی
رخاء
دیوونه غربتی!
دیدار
تا شهادت
بی قرار زهرا(س).
سرداران بی پلاک
مشکات
گمنام مثل پدرم
رهایم مکن
صاحبدلان
قلم دانش اموز
جنجال یک سکوت
قافله شهدا
سرشک خاک
کوله بار سفر
دختران بابا عطا
بر و بچه های ارزشی
حیدریون
سنگر انفرادی یه بچه حزب اللهی
دریا لباس خاکی پدرم بود!
اللهم عجل لولیک الفرج
یوسف زهرا بیا به حق مادرت
وائل
بی قلم
نجوای شبانه
رهپویان ولایت در ابوزیدآباد
شاید این جمعه بیاید...شاید...
مهدی فاطمه پس کی می آیی؟
عزاداران هیئت یا حسین بندر گز
شفاعت
سردار شهید یوسف بردستانی
شهید امر به معروف غلامرضا زوبونی
رشادت
تا تشکیل دولت اسلامی
لبخند خدا
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
منطقه آزاد
.: شهر عشق :.
سکوت
یک نفس عمیق
فاطمه ی خدا..
صل الله علی الباکین علی الحسین
سفره ماهی
هـمـیـــــــــــن
قدمگاه
خون شهدا
یقین دارم تو می آیی
همثانیه------------------همثانیه
شاخه نبات
آسمانی
مهدی یاران
شوق وصال
صبح سپید
یاس بوی مهربانی می دهد
مردود
یاد فکه بخیر
حاج آقا مسئلةٌ
سرخ تر
مهدی یاران
عطر یاس
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
فروردین 90 - غفلت

آمار بازدید
بازدید کل :14617
بازدید امروز : 15
 RSS 

   1   2      >

قسمت اخر:



چه دردها که او در سینه داشت اما مجالی برای بروز نمی یافت ولی به تو خواهد گفت-بار دلش را پیش تو بر زمین خواهد گذاشت ولی نه-زهرا محجوب تر از ان است که دردهای دلش را-حتی با تو بگوید-اما از او بخواه-سوال کن-اصرار کن تا بگوید و خدا داوری خواهد کرد که او بهترین حاکمان است.درود بر تو و دخترت ای رسول خدا! و... و بدرود.این وداع از سر ملامت و خشم و کسالت نیست.نه رفتنم از سر دلتنگی است و نه ماندنم از سر بدگمانی به انچه خدا وعده ی صابران فرموده است.


وای-وای از این مصیبت-چه می توانم بکنم جز صبر.بهتر از صبر چیست در این وانفسای مصیبت.فاطمه جان! اگر ترس از استیلای دشمن بر ما نبود-قبر تو را اقامتگاه جاودان خودم می کردم و شیوه ی اعتکاف برمی گزیدم و همچون مادران جوان مرده بر این مصیبت زار می زدم.یا رسول الله! ببین که دخترت در پیش چشم تو مخفیانه به خاک سپرده شد-حقش پایمال و ارثش تاراج گردید-درحالیکه چیزی از رفتن تو نگذشته بود و یاد تو کهنه نشده است.


اینک شکایت را فقط به خدا می توان برد ای رسول خدا و با تو و یاد تو می توان التیام یافت.سلام و رحمت و برکت خدا بر تو و فاطمه ی تو ای پیامبر خاتم! ای رسول خدا! و اما تو فاطمه جان! تو بگو که من چه کنم!؟ اگر بروم به بچه ها چه بگویم؟


به دلم چه بگویم؟به تنهایی ام-به بی کسی ام-به غربتم چه بگویم.اگر بمانم به دشمن چه بگویم؟که قبر فاطمه اینجاست!؟ نه-می روم ولی:


نفسی علی زفراتها محبوسه..


یا لیتها خرجت مع الزفرات..


پرنده ی جانم زندانی این اشیان تن شده است-ای کاش جان نیز همراه این ناله های جگرسوز در می امد.بعد از تو زندگی بی معنی است-حیات بی روح است و دنیا خالی است و من فقط گریه ام از این است که مبادا عمرم طولانی شود.زندگی ام ادامه بیابد.فشار زندگی پس از تو بر من سنگین است و کسی که چنین باری بر دوش دل دارد-روی خوشی نمی بیند.من چگونه ترا که پدر مهربانی هایم بودی فراموش کنم-انگار من شده ام مامور زنده کردن انهمه غصه هایم..


میان هر دو یار-روزی فرقتی هست-اما هیچ چیز به قدر جدایی تحملش مشکل نیست.هر چیز جز فراق –تحملش اسان است.اینکه من بلافاصله بعد از محمد-فاطمه را از دست داده ام-خود دلیل بر این است که دوستی دوام ندارد.فاطمه جان! چطور بگویم؟فراق تو سخت است-سخت ترین است-تاب اوردنی نیست.تحمل کردنی نیست.کارم شده است گریه حسرت امیز و شیون حزن انگیز-گریه برای دوستی که خود به بهترین راه پا گذاشت و مرا تنها گذاشت.


ای اشک همیشه ببار! ای چشم هماره همراهی کن که غم از دست دادن دوست-غم یکی دو روز نیست-غم جاودانه است.دوستی که هیچکس جای او را در قلبم پر نمی کند-یاری که هیچ دیاری به قدر او عشقم را معطوف خود نمی کند.یاری که از پیش چشم و کنار جسم رفته است اما از درون قلبم هرگز.


فاطمه جان! عزیز دلم! چه سود که در کنار قبر تو نازنین بایستم –به تو سلام کنم و با تو سخن بگویم وقتی پاسخی از تو نمی شنوم.چه شده است ترا فاطمه جان که پاسخ نمی دهی؟ ایا سنت دوستی را فراموش کرده ای؟فاطمه جان! کاش علی را غریب و خسته و تنها- رها نمی کردی...


فصل13 کتاب کشتی پهلو گرفته.نوشته سید مهدی شجاعی



 



مادرجان....



نویسنده : ضحی » ساعت 11:51 صبح روز یکشنبه 28 فروردین 90


قسمت سوم:



علیکم السلام-خدا پاداشتان دهد.اینجا بایستید-پشت سر من-صبور باشید.ارام گریه کنید.وصیت دختر پیامبر را از یاد نبرید.به صدای گریه تان دیگران را هشیار نکنید.همین شما فقط باید در نماز شرکت کنید.دلهایتان را به یاد خدا ارامش ببخشید.


لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.


خدایا من از دختر پیامبر تو راضی ام-اکنون که او گرفتار وحشت است تو همدم او باش.خدایا! مردم از او بریده بوند تو با او پیوند کن.خدایا بر او ظلم کردند-تو برایش حکم کن که بهترین حاکمان توئی.الصلوه ...الصلوه..الله اکبر..


خدایا این دختر پیامبرت فاطمه است که او را از ظلمت به سوی انوار بردی.شما سه نفر بیائید.تابوت را از زمین برداریم.از اینجا به ان سمت که صدای الی..الی....الی...می اید.این صدای خداست-خدا فاطمه را به سوی خویش می خواند.همین جا-همین جا تابوت را زمین بگذارید-همه کار فاطمه را خدا کرده است.این قبر اماده-از ان زهراست.جان عالم به فدایش


بروید کنارتر تا من به داخل قبر بروم-ارامتر-اهسته گریه کنید-این دست و پای من هم نباید اینقدر بلرزند.چه سنگین است این غم و چه سبک شده است این بدنی که اینهمه درد دیده است.ای.ای زمین! این امانت –دختر رسول خداست که به تو می سپارم.والله که این دست های رسول خداست-صلی الله علیک یا رسول الله.خوش به حال تو فاطمه جان! بسم الله الرحمن الرحیم..بسم الله و بالله و علی مله رسول الله.محمدبن عبدالله.


صدیقه جان! تو را به کسی تسلیم می کنم که از من به تو شایسته تر است.فاطمه جان! راضی ام به انچه خدا برای تو خواسته است..منها خلقناکم و فیها نعیدکم ومنها نخرجکم تاره اخری.شما را از خاک افریدیم-به خاک بر می گردانیم و بار دیگر از خاک بیرون می اوریم.فاطمه جان! همه تن چشم انتظار ان لحظه ی دیدارم.


ای خشت ها! میان من و فاطمه ام جدایی می اندازید؟دلهای ما چنان به هم گره خورده است که خشت و خاک و زمین و اسمان نمی توانند جدایمان کنند.اما بر تو مبارک باد فاطمه جان! دیدار پدرت پس از این دوران سخت فراق.السلام علیک یا رسول الله عنی و عن ابنتک..السلام علیک من ابنتک و حبیبک و قره عینک و زائرک...سلام من و دخترت به تو ای رسول خدا!..سلام دخترت به تو..سلام محبوبت.سلام نور چشمت و سلام زائرت.


سلام انکه در بقعه تو در خاک ارمیده است و خداوند پیوستن شتابناک     او را به تو رقم زده است.ای رسول خدا کاسه ی صبرم در فراق محبوبه ات لبریز شد و طاقتم در جدایی از برترین زن عالم به اتمام رسید.جز گریه چه می توانم بکنم ای پیامبر خدا!؟ گریه بر مصیبت-سنت توست-من در مصیبت تو هم جز گریه چه توانستم بکنم؟تو سر به سینه ی من جان دادی-من با دست خودم چشمهای تو را بستم-تو را غسل دادم و کفن و دفن کردم.سر تو را من بر لحد نهادم.در برابر تقدیر-جز تسلیم و رضا چاره چیست؟


انا لله انا الیه راجعون..


ای پیامبر خدا ! اکنون امانت به صاحبش رسید و زهرا از شر غم و ستم خلاصی یافت.و برای من از این پس چه زشت است چهره ی زمین و اسمان بدون حضور زهرا.اما اندوهم ای رسول خدا جاودانه است و چشمانم بی خواب و شبهایم بی تاب.غم پیوسته-همخانه ی دل من است تا خدا خانه ای را که تو در انی نصیبم کند.ای رسول خدا! دلم خون و خسته استو غصه ام دائم و پیوسته.چه زود خدا میان ما جدایی انداخت.من از این فراق فقط به خدا می توانم شکایت کنم.


دخترت به تو خواهد گفت که چگونه امتت علیه من همدست شدند و چگونه حق او را غصب کردند.از او سوال کن-ماجرا را از او بپرس ...



التماس دعا...



 



 



نویسنده : ضحی » ساعت 12:58 صبح روز یکشنبه 28 فروردین 90


قسمت دوم:


نازنین!چشم اگر کبودی را نبیند-دست که التهاب و تورم را لمس می کند.عزیزدل!کسی که دل دارد بی یاری چشم و دست هم درد را می فهمد.ای کسی که پنهانکاری را فقط در دردها و مصیبت هایت بلد بودی.شوی تو کسی نیست که این رازهای سر به مهر تو را نداند و برایشان در نخلستانهای تاریک شب-نگریسته باشد


اینجا جای تازیانه نامردان است و در ان زمان که ریسمان در گردن مرد تو اویخته بودند.ای خدا ! این غسل نیست-شستشو نیست-مرور مصیبت است.دوره کردن درد است.تداعی محنت است.ای وای از حکایت محسن! حکایت فاطمه و ان در و دیوار ! حکایت ان میخهای اهنین با بدن نحیف و خسته و بیمار! حکایت ان اتش با ان تن تب دار! حکایت ان دست پلید با این گونه و رخسار!حکایت انهمه مصیبت با این دل بی قرار!


ارامتر اسماء! دست به سادگی از اینهمه جراحت عبور نمی کند-دل چطور اینهمه مصیبت را مرور کند!؟ چه صبری داشتی تو ای فاطمه ! وچه صبری داری تو ای خدای فاطمه! اینکه جسم است اینهمه جراحت دارد-اگر قرار به تغسیل دل بود چه می شد! این دل شرحه شرحه-این دل زخم دیده-این دل جراحت کشیده! اسماء بیار ان کافور بهشتی را که دیگر دل تاب تحمل ندارد.ثلث این کافور بهشتی جبرئیل اورده-حنوط پیامبر شد-سلام بر او-و ثلث دیگر-حنوط تو مظلومه ی مهربان من! و ثلث دیگر از ان من.کی می شود این ثلث اخر به کار بیاید و من تنها مانده را به شما دو عزیز رفته ملحق کند؟


ان کفن هفت تکه را بده اسماء! کاش می شد ادمی به جای یار عزیز تر از جان خویش-فراق را برای همیشه کفن کند.خدایا ! این کنیز توست-این فاطمه است-دختر پیامبر و برگزیده ی تو.دختر بهترین خلق تو.دختر زیباترین افرینش تو.خدایا ! انچه رهایی اش را سبب می شود بر زبانش جاری کن.برهان او را محکم گردان.درجات او را متعالی فرما و او را به پدرش برسان.


بچه ها بیایید.حسن جان! حسین جان! زینبم! عزیزم ام کلثوم بیایید با مادر وداع کنید.سخت است می دانم-خدا در این مصیبت بزرگ به اجر و صبرش یاری تان کند.ارامتر عزیزان! از گریه-گریزی نیست.اما صیحه نزنید-شیون نکنید-مثل من ارام اشک بریزید.نمی دانم چطور تسلایتان دهم.این مادر اخرمادری نبود که همتا داشته باشد-که کسی بتواند جای او را پر کند.که جهان بتواند چون او دوباره بزاید.اما تقدیر این بوده است-راضی شوید به مشیت خداوند و زبان به شکوه نگشایید.رویش را؟ سیمای مادر را؟


باشد-باز می کنم.هرچند که دل من دیگر تاب دیدن ان چهره ی نیلی را نداردوای-مهتاب چه می کند.با این رنگ روی مهتابی! اینقدر صدا نزنید مادر را! او که اکنون توان پاسخ گفتن ندارد-فقط نگاهش کنید و ارام اشک بریزید.اما نه-انگار این دست های اوست که از کفن بیرون می اید و شما را در اغوش می گیرد.این باز همان دل مهربان اوست که نمیتواند پس از وفات نیز ندای شما را بی جواب بگذارد.تا کجاست مقام قرب تو فاطمه جان!


شما را به خدا بس کنید بچه ها! برخیزید!


این جبرئیل است که پیام اورده-برخیزید!


جبرئیل می گوید:روح این بچه ها مفارقت می کند از جسم-بردارشان.جبرئیل می گوید:عرش به لرزه در امده-بردارشان.شیون ملائک اسمان را برداشته-بردارشان-تاب و تحمل خدا هم ...علی جان! بردارشان.


برخیزید بچه ها! چه شبی است امشب خدایا! لا حول و لا قوه الا بالله.برخیزید بر مادرتان نماز بخوانیم.نماز اراممان می کند.نماز تسلایمان می بخشد.حسن جان! بگو بیایند.به ان چند نفر بگو ارام و مخفیانه و بی صدا بیایند.همه کار همین امشب باید تمام شود-وصیت مادرتان زهراست.صبور باش حسین جان! دلت را به خدا بسپار.در این مصیبت عظمی از او کمک بگیر.


انا لله و انا الیه راجعون...


و انا الی ربنا لمنقلبون..


التماس دعا...



نویسنده : ضحی » ساعت 8:56 عصر روز جمعه 26 فروردین 90


قسمت اول:


چه شبی است امشب خدایا!این بنده تو هیچگاه اینقدر بی تاب نبوده است.این دل و دست و پا هیچگاه اینقدر نلرزیده است.این اشک اینقدر مدام نباریده است.چه کند علی با اینهمه تنهایی!ای خدا در سوگ پیام اور تو که سخت ترین مصیبت عالم بود-دلم به فاطمه خوش بود.می گفتم:گلی از گلستان در این گلخانه یادگار هست.اما اکنون چه بگویم؟اینهمه تنهایی را کجا ببرم؟اینهمه اندوه را با که قسمت کنم؟


ای خدا چقدر خوب بود این زن!چقدر محجوب بود!چقدر مهربان بود!چقدر صبور بود!گاهی احساس می کردم که فاطمه اصلا دل ندارد.وقتی می دیدم به هیچ چیز دل نمی بندد-با هیچ تعلقی زمین گیر نمی شود-هیچ جاذبه ای او را مشغول نمی کند.هیچ زیور و زینت و خوراک و پوشاکی دلخوشی اش نمی شود-هر داشتن و نداشتن تفاوتی در او ایجاد نمی کند-یقین می کردم که او جسم ندارد-متعلق به اینجا نیست.روح محض است-جان خالص است.


گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی دارد که هیچ مردی ندارد.استوار چون کوه-با صلابت چون صخره-تزلزل ناپذیر چون ستون های محکم و نامرئی اسمان.یکه و تنها در مقابل یک حکومت ایستاد و دلش ازجا تکان نخورد.من مامور به سکوت بودم و حرفهای دل مرا هم او می زد.چندسال مگر از جاهلیت می گذرد؟جاهلیتی که در ان شتر مقام داشت و زن ارزش نداشت.جاهلیتی که در ان دختر-ننگ بود و اسب افتخار.زنی در مقابل قومی با این تفکر و بینش بایستد و یکه و تنها از حقیقت دفاع کند!


این دل اگر از جنس کوه و صخره و فولاد باشد-اب می شود.گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی از گلبرگ دارد-نرم تر از حریر-شفاف تر از بلور.و حیرت می کردم که چقدر یک دل می تواند نازک باشد-چقدر یک انسان می تواند مهربان باشد.غریب بود خدا! غریب بود!من گاهی از دل او راه به عطوفت تو می بردم.وقتی به خانه می امدم انگار پا به دریای محبت می گذاشتم –انگار در چشمه ی صفا شستشو می کردم.خستگی کجا می توانست خودی نشان دهد.


زندگی دشوار بود و مشکلات بسیار اما انگار من بر دیبای مهر فرود می امدم-بر پشتی لطف تکیه می زدم و بال و پر عطوفت را بر گونه های خودم احساس می کردم.فاطمه در این دنیا برای من حقیقت کوثربود.با وجود او تشنگی-گرسنگی –سختی-جراحت-کسالت و خستگی به راستی معنا نداشت.اکنون با رفتن او من خستگی های گذشته را هم بر دوش خودم احساس می کنم.خسته ام خدا! چقدر خسته ام...


چطور من بدن نازنین این عزیز را شستشو کنم!؟اگر تغسیل فاطمه به اشک چشم مجاز بود اب را بر بدن او حرام می کردم.اگر دفن واجب نبود-خاک را هم بر او حرام می کردم.حیف است این جسم اسمانی در خاک.حیف است این پیکر ثریایی در ثری-حیف است این وجود شرعی در فرش.اما چه کنم که این سنت دست و پا گیر زمین است.از تبعات زندگی خاکی است.پس اب بریز اسماء ! کاش ابی بود که اتش این دل سوخته را خاموش می کرد-ای اشک بیا ! بیا که اینجاست جای گریستن.


فرشتگان که به قدر من فاطمه را نمی شناسند –به اندازه من با فاطمه دوست نبودند-مثل من دل در گروی عشق فاطمه نداشتند-ضجه می زنند-مویه می کنند-تو سزاوارتری برای گریستن ای علی! که فاطمه فاطمه ی تو بوده است...ای وای این تورم بازو از چیست؟...این همان حکایت جگرسوز تازیانه و بازوست.خلایق باید سجده کنند به اینهمه حلم-به اینهمه صبوری.فاطمه!گفتی بدنت را از روی لباس بشویم؟برای بعد از رفتنت هم باز ملاحضه ی این دل خسته را کردی؟...


التماس دعا..



نویسنده : ضحی » ساعت 3:24 عصر روز پنج شنبه 25 فروردین 90


گاهی دردم اونقدر زیاده که همش در سکوت خلاصه میشه..سکوتی تلخ!


دیشب بعد از مدتها پای سجاده م نشستم و روضه حضرت رقیه(س*) رو گوش میکردم و زیارت عاشورا میخوندم.خواستم همه اینها پیش زمینه


ای بشه برای حرف زدنم با خدا.خواستم یکم با حرف زدن با خدا آروم بشم و همه ی انرژی های از دست رفته ام رو دوباره بدست بیارم!


آخرای زیارت بود و منم غرق در ناز دخترانه بودم...آخ خانوم جان


بابا جان..کنم تا دلبرانه شانه مویت...کشیدم ناز بازوی شکسته..


برویت ریختی گیسوی خاکی...نبینم تا من ابروی شکسته...


آخ بمیرم برات خانوم جان..یا حضرت رقیه(س*)


...


...


در همین حین بود که لذت دعام رو از بین بردن و نذاشتن دعام رو ادامه بدم و با خدا حرف بزنم..


دلم شکست...


خدا جونم دیگه تحویلم نمیگیریا..نمیذاری بیام در خونت..نمیذاری باهات حرف بزنم.


نمیذاری سرمو بذارم توی آغوش گرمت و تو با دستای مهربونت نوازشم کنی و بگی حالا که پیش خودمی آروم باش.


دلم داره میترکه.اشکام امونم رو بریدن..خدایا تو رو به دردانه آقا امام حسین(ع) راه م بده در خونت..


خداجونم بهت نیاز دارم..خیلی تنها و درموندم ..


دلم شکسته..ای همه تمنای من..


 



نویسنده : ضحی » ساعت 10:57 صبح روز چهارشنبه 17 فروردین 90


   1   2      >

mouse code

کد ماوس